۱۳۸۶ بهمن ۲۶, جمعه


‹‹ زندگي!؟ ››
چه فكر مي كني؟
كه بادبانْ شكسته،
زورقِ به گل نشسته ايست زندگي.
در اين خرابِ ريخته ،
كه رنگِ عافيت از او گريخته،
به بن رسيده، راهِ بسته ايست زندگي.
چه سهمناك بود سيلِ حادثه؛
چو اژدها دهان گشود؛
زمين و آسمان زهم گسيخت،
ستاره خوشه خوشه ريخت
و آفتاب در كبود دره هاي آب غرق شد.
هوا بد است.
تو با كدام باد مي روي؟!
چه ابر تيره اي گرفته سينه ي ترا،
كه با هزار سال بارشِ شبانه روز هم،
دل تو وا نمي شود.
تو از هزاره هاي دور آمدي.
در اين درازناي ِ خون فشان،
به هر قدم
نشانِ نقشِ پاي توست.
در اين درشتناكِ ديولاخ؛
زهر طرف
طنينِ گام هاي ره گشاي توست.
بلندِ و پستِ اين گشاده دام گاهِ ننگ و نام ،
به خون نشسته نامه ي وفاي توست.
به گوشِ بيستون هنوز ،
صداي تيشه هاي توست.
چه تازيانه ها كه با تن تو تابِ عشق آزمود
چه دارها كه از تو گشت سربلند.
زهي قامت بلند عشق،
كه استوار ماند در هجومِ هر گزند.
نگاه كن!
آن سپيده،آن شكوفه زار ِ انتظار نور؛
كهرباي آرزوست.
سپيده اي كه جان آدمي ،
هماره در هواي اوست.
به بوي يك نفس در آن زلال دم زدن،
سزد اگر بيفتي از نشيب ِراه و باز
رو نهي به آن فراز.
چه فكر مي كني؟
جهان چو آبگينه ي شكسته ايست.
كه سرو راست هم در او،
شكسته مي نمايد.
چنان نشسته كوه در كمين دره هاي اين غروبِ تنگ؛
كه راه بسته مي نمايدت.
زمان بي كرانه را ؛
تو با شمار ِ گام ِ عمرِ ما نسنج.
به پاي او دمي است اين درنگ درد و رنج. به سان رود كه در نشيب دره سر به سنگ مي زند؛
رونده باش!
اميد هيچ معجزي ز مرده نيست؛

زنده باش!

۱ نظر:

Unknown گفت...

سلام
اسم شاعر هم زیر شعر ها بذار