۱۳۸۷ مرداد ۱۷, پنجشنبه

مرگ

چه لغت بیمناک و شورانگیزی است ؛ از شنیدن آن احساسات جانگذاری به انسان دست می دهد.........مرگ همه ی هستی ها را به یک چشم نگریسته و سرنوشت آنها را یکسان می کند :نه توانگر می شناسد نه گدا ، نه پستی نه بلندی و در مغاک تیره آدمیزاد گیاه و جانور را در پهلوی یکدیگر می خواباند، تنها در گورستان است که خونخواران و دژخیمان از بیدادگری خود دست می کشند . بیگناه شکنجه نمی شود ...........اگر مرگ نبود همه آرزویش را می کردند ، فریاد های نا امیدی به آسمان بلند می شد ، به طبیغت نفرین می فرستادند. اگر زندگانی سپری نمی شد چقدر تلخ و ترسناک بود . هنگامیکه آزمایش سخت و دشوار زندگانی چراغ های فریبنده ی جوانی را خاموش کرده ، سر چشمه ی مهربانی خشک شده ، سردی ، تاریکی و زشتی گریبا نگیر می گردد ، اوست که چاره می بخشد ، اوست که قد خمیده ، سیمای پرچین ، تن رنجور را در خوابگاه آسایش می نهد . ای مرگ! تو از غم و اندوه زندگانی کاسته بار سنگین آنرا از دوشبر می داری ، سیه روز تیره بخت سرگردان را سر و سامان می دهی ، تو نوشداروی ماتم زدگی و ناامیدی هستی ....... تو از کاروان خسته و درمانده ی زندگان مهمان نوازی کرده آنها را از رنج راه و خستگی می رهانی ، تو سزاوار ستایش هستی ، تو زندگانی جاویدان داری ( صادق هدایت)

۱۳۸۷ تیر ۲۲, شنبه


ميدوني اصلا وبلاگ نويسي هم وقت مي خواد هم حوصله . هرچند كه اوليش رو حراج كردم اما دريغ از دوميش!! اونم ميگم چرا .. بگم؟ ... وللش ..راستي شما ميگين چي ميشه ؟ حمله مي كنه يا نه ؟ شاخ و شونه كشيدن ها بد جوري بالا گرفته! ... عباس آقارو مي گم به زمين احمد آقا . چيه ؟فكرت كجا رفت؟ ...آخه نميدوني كه چيه پس گوش كن تا بگم . تو اين جايي كه ما هستيم (عكسشو بالاببين) هركسي كار خودش آتيش به انبار خودش الا همين عباس آقا و احمد آقا ! باقي حكايت رو خودت حدس بزن....

۱۳۸۷ خرداد ۱۸, شنبه


خوش به حال آلبالو!
وقتي درست فكر مي كني مي بيني كه كاش نمي بود !
چي نمي بود؟ الان مي گم. مدار روزگار بدين منوال!!
آره ديگه خوب كه فكر كني بيراه نگفتم، روزگار و اقتصاد جامعه ي دور و برت رو نگاه مي كني متوسط درصد افزايش ارزاق عمومي خرداد نسبت به ارديبهشت%
41.2است . سياست روز رو كه ميبيني ماشاءالله تهفه است . عدالت هم كه ديگه تهشه . همي چندي پيش توي يكي از سايت ها ديدم كه :

"الف: وقتي قيمت يك آپارتمان با مساحت دويست متر مربع در شمال تهران يك ميليون دلار است، پرداختن يكصد هزار دلار براي خريد يك خودرو كاملا طبيعي و عادي به نظر مي رسد.

---

خبرگزاري فرانسه در گزارشي به موضوع نمايش خودروهاي لوكس در خيابانهاي تهران توسط جوانان ثروتمند پرداخته و می‏نویسد، ايران چند سالي است كه مجوز واردات خودرو را صادر كرده است، اما به منظور حمايت از صنايع داخلي كه هر سال بيش از يك ميليون خودرو توليد مي كند، تنها خودروهاي تجملي مي توانند وارد كشور بشوند.مرسدس بنز لكسوس تويوتا و نيسان در جاده ها ديده مي شوند.

بنابراین گزارش، سال گذشته سي و هفت هزار خودروي خارجي وارد كشور شد. در خيابانهاي تهران حتي تعداد اندكي خودروي فراري و لامبورگيني نيز ديده مي شود.

امير اشكان يكي از جوانان تهراني است كه بعد ازظهر روزهاي جمعه هر هفته سوار بر خودروي بي ام وي كوپه و نوي خود به خيابان آفريقا در شمال تهران مي‏آيد. خياباني كه جوانان ثروتمند در آنجا خودروهاي خارجي خود را كه قيمت آنها اغلب از كل درآمد يك ايراني طبقه متوسط در طول عمرش تجاوز مي كند، به نمايش مي گذارند. امير اشكان بيست و هشت ساله كه ساعت مچي رولكس به دست دارد و از عينك مارك گوچي استفاده مي كند مانند همه اين جوانان داشتن خودروي خارجي را نماد بيروني ثروت مي داند و مي گويد 'بايد از زندگي لذت برد'.

امير كه مهندس ساختمان است مي گويد در همه جاي دنيا داشتن يك خودروي زيبا و شيك مسئله اي عادي است. در امريكا و اروپا و حتي در روسيه برخي افراد حتي هواپيما و كشتي هاي تفريحي در اختيار دارند اما اينجا بر سر استفاده از ماشينهاي لوكس اين همه بحث و جنجال به پا مي كنند. بي ام وي امير كه از نوع كوپه دو در سري سه است، نهصد و پنجاه ميليون ريال معادل شصت و شش هزار يورو مي ارزد و او همه پول خودرو را نقد پرداخته در حالي كه درآمد يك ايراني از طبقه متوسط در ماه بين دويست تا سيصد يورو است.

امير اشكان مي گويد، البته براي رفتن به محل كارش از اين خودرو استفاده نمي كند، 'چون جنبه خوبي ندارد'.

عباس كه يك نمايشگاه فروش خودرو را اداره مي كند، بدون اشاره به نام فروشگاهشش مي گويد، مجوز ويژه اي براي فروش اين خودروها دريافت كرده و دست كم چهارصد هزار يورو از فروش آنها درآمد داشته است. عباس همچنين می‏گوید، برخي از خريداران اين خودروها آقازاده ها يعني پسران مسئولان رده بالاي كشور هستند.

دولت از خودروهاي وارداتي صد درصد ماليات مي گيرد و به اين ترتيب قيمت اين ماشينهاي لوكس دو برابر قيمت تمام شده در كشورهاي حوزه خليج فارس است. بر خلاف كشورهاي ديگر ايراني ها بايد بهاي خودروي خود را تماما نقدي بپردازند.

عباس همچنين افزود قيمت اين خودروها بين چهارصد تا سه هزار ميليون ريال يعني بيست و هشت تا دويست و ده هزار يورو متغير است و گرانترين مدل خودروي موجود در نمايشگاه وي مرسدس بنز اس سيصد و پنجاه است.

گزارشگر خبرگزاری فرانسه مدعی است، بدين ترتيب شاهد فراموش شدن شعار عدالت اجتماعي هستيم كه اوايل انقلاب اسلامي ايران رواج داشت و محمود احمدي نژاد رئيس جمهور ايران تلاش كرد بار ديگر مطرح كند.

گزارش فرانس پرس ادامه می‏دهد، امروز ثروتمندان ثروتمند تر شده‏اند و فقرا به سختي مي توانند هزينه خود را تا آخر ماه تامين كنند. ما شاهد تغيير فرهنگ اجتماعي در ايران هستيم. حدود سي سال افراد بايد از نمايش دادن ثروت پرهيز مي كردند، اما امروز كاملا بر عكس شده است آنهم، به علت بوجود آمدن طبقه جديدي به يمن افزايش سرسام آور قيمت مسكن و واردات كه به ثروت هنگفتي رسيده اند.

عباس علاوه بر اين معتقد است، وقتي قيمت يك آپارتمان با مساحت دويست متر مربع در شمال تهران يك ميليون دلار است، پرداختن يكصد هزار دلار براي خريد يك خودرو كاملا طبيعي و عادي به نظر مي رسد.

اما ديدن اين ماشينهاي شيك و زيبا از طرفي ديگر مردم را عصباني مي كند. اصغر كه يك كارمند بانك و از طبقه متوسط جامعه است مي گويد: اين كاملا بي عدالتي است، يك جوان بيست ساله سوار يك خودروي دويست هزار دلاري مي شود در حالي كه حتي پنج هزار دلار هم درآمد در سراسر زندگيش كسب نكرده است.

در سالهاي اخير اختلاف طبقاتي به شدت افزايش پيدا كرده و انتقادهاي بسيار سنگيني را حتي در داخل حكومت برانگيخته است. محمد كه به اين جوانان سوار بر خودروهاي تجملاتي در خيابان آفريقا نگاه مي كند مي گويد، من هم داشتن يكي از اين خودروها را فقط در رويا مي بينم و اگر حتي تمام دوران زندگيم را كار كنم نخواهم توانست يكي از آنها را بخرم. او كه سرايدار يك ساختمان مسكوني در حال ساخت است ماهانه تقريبا دويست و پنجاه يورو حقوق مي گيرد، در حالي كه رئيسش سوار يك مرسدس دويست و بيست هزار يورويي مي شود كه قيمت آن معادل هفتاد سال كار محمد است.

محمد علاوه بر اين گفت: منصفانه تر خواهد بود بتواند دست كم بعد از پنج يا ده سال كار يك ماشين مدل پايين بخرد اما حتي قادر به خريد اين خودرو هم نخواهم بود."

حالا خودت قضاوت كن خوش به حال آلبالو !!!! يا نه؟

۱۳۸۷ اردیبهشت ۳۱, سه‌شنبه



استفتاءاتی از آیت الله بهجت در مورد عزاداری

با توجه به شبهاتی که در زمینه ی عزاداری سیدالشهدا علیه السلام در روزهای اخیر مطرح شده است و نسبتهایی که به برخی از مراجع معظم تقلید داده شده است ، به صورتی تحقیقی نظر آیت الله بهجت دام ظله را برای اطلاع منعکس می نماییم.

لازم به ذکر است که این نظرات از جلد چهارم کتاب استفتاءات ایشان که در تابستان سال 1386 منتشر شده است نقل می گردد:

صفحه 400 سوال 5633: فردی نذر کرده که اگر خداوند فرزندی به وی عطا نمود، هر سال در روز عاشورا به سر وی قمه بزند. آیا نذر او صحیح است و در صورت صحت از همان بدو تولد باید به این نذر عمل کند؟
جواب: تا عسر و حرجی نباشد، باید به نذرش عمل کند.
صفحه 540 سوال 6386: برخی از شیعیان در مجالس عزاداری اهل بیت علیهم السلام و خصوصا مجلس سرور شهیدان اباعبدالله الحسین علیه السلام اقدام به سینه زنی و کندن صورت می نمایند - که باعث کبود شدن و خونریزی می شود - حکم شرعی آن چیست؟
جواب: در صورتی که مناسب عزاداری باشد و مرض آور نباشد اشکال ندارد.
آیت الله سید صادق شیرازی سؤال 3: بعضى افراد در مجالسشان سخنانى را مطرح مىكنند كه مضمونش اين است كه چرا به جاى قمه زنى در روز عاشوراء خون خود را به نيازمندان هديه ندهيم چرا كه هديه دادن خون مىتواند بهتر و امروزى تر از قمه زنى باشد، قمه زنى به محيط زيست ضرر رسانده و نيز باعث مىشود تا بقيه مذاهب اسلامى ما را بدعت گذار و عقب مانده معرفى كنند، رأى شما درباره اين موضوع چيست؟ جواب: هديه دادن خون چيز خوبى است ولى با برگزارى شعائر حسينى منافاتى ندارد، به اضافه اينكه خارج كردن خون از سر داراى فوائد بهداشتى بسيارى است و از سنت پيامبر گرامى مى باشد و پيامبر اين كار را مغيثه و منقذه مىناميدند و شيعه و سنى بر اين مطلب توافق دارند و بخارى و تعداد ديگرى از راويان، آنرا روايت كرده‏اند و از امام صادق (عليه السلام) آمده است: (خون گرفتن از سر شفا از ديوانه‏گى و جذام و پيسى و ضعيفى چشم و دندان درد است) و نيز ضررى براى محيط زيست ندارد. پس بجاست كه مؤمنين هديه دادن خون را در روز ديگرى مثل سوم شعبان كه روز ميلاد امام حسين (عليه السلام) مىباشد بجا آورند. سؤال 4: آيا در عزاى امام حسين قمه زنى واجب است؟ جواب: نظر مشهور استحباب آن است. سؤال 5: اگر چيزى مثل قمه زنى منجر به زشت شدن وجهه مذهب حق شود و در نتيجه آن، بعض از شعائر بزرگ مثل عزاى حسينى در قلوب مردم ضعيف شود حكمش چيست؟ جواب: قمه زنى بنابر مشهور مستحب است و با دليل قطعى ثابت نشده كه قمه زنى باعث زشت شدن وجهه تشيع است، بلكه برخى از شخصيات معتقدند كه قمه زنى از مهمترين وسائل تبليغ و ترويج براى مذهب است. به اضافه اينكه دلائلى از اين قبيل، براى كنار گذاشتن احكام شرعىِ ثابت شده كافى نيست. و الا مى بايست از خيلى احكام الهى در جهاد و حج و نماز و روزه دست كشيد. خداوند مىفرمايد: (يا حسرة على العباد ما يأتيهم من رسول إلاّ كانوا به يستهزؤون) آيا مسخره كردن پيامبران براى عقب نشينى آنها از دعوت بسوى حق كافى است؟ سؤال 6: ضررى كه در نتيجه قمه زدن بوجود مى آيد اگر ضرر قابل توجهى بود مانند شدت خونريزى آيا اين ضرر مباح محسوب مى شود يا مستحب و يا هيچ كدام؟ جواب: ضرر تا وقتى كه منجر نشده است به: (1 ـ قتل نفس 2 ـ قطع عضوى از اعضاء بدن 3 ـ از دست دادن نيروئى مثل از دست دادن نيروى بينائى و مانند آن) جائز است و اگر نزد شارع محبوبيت پيدا كرد مستحب خواهد بود، و قمه زدن به نيت همدردى با سيد الشهداء (عليه السلام) و اظهار محبت نسبت به امام و دفاع از حق و تربيت نفس براى ايثار و شكيبائى و تقويت روح ايمانى، از جمله مستحبات مؤكد است همانطور كه علماى قديم و حال فتوى داده‏اند و در زندگى معصومين موارد زيادى ذكر شده است كه دلالت مىكند تحمل ضررها در راه خدا و مشقت نفس بخاطر تقوى از كارهاى مستحب مىباشد، و از جمله آن آنچه كه در مورد حضرت زهراء روايت شده است كه ايشان براى عبادت آنقدر بر روى پاهايشان ايستادند تا پاهاى آن حضرت ورم كرد. و اينكه امام حسن و امام حسين با پاى پياده به حج مىرفتند در حاليكه شترهايشان مقابل آنها حركت مىكردند. سؤال 11: كسى كه به عزادارى و خدمت در حسينه‏ها مشغول باشد و قمه زدن را ترك كند آيا گناهكار است و استحقاق تحقير شدن و اهانت شدن را دارد؟ جواب: قمه زدن كار مستحبى است و انسان مىتواند عمل مستحب را ترك كند. و جائز نيست كه مؤمن را اهانت كرد و همينطور بر كسى كه قمه نمىزند جائز نيست ديگران را مسخره يا اهانت كند يا آنها را متهم كند.



۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۶, پنجشنبه


محکمه ی الهی

یه شب که من حسابی خسته بودم/ همین جــوری چشامو بستـه بـودم

سیاهی چشــام یه لحظه سُـر خـورد / یــه دفعـه مثل مرده ها خوابم برد

تــو خواب دیدم محشر کــبری شده/ محکـمــة الهــــی بــر پــــا شـــده

خـــدا نشستـه مــردم از مــرد و زن/ ردیف ردیف مقــابلش واستــــادن

چرتکه گذاشتــه و حساب می کنـه / به بنده هاش عتاب خطاب می کنـه

میگه چـرا این همــه لج می کنیـد/ راهتــونو بـی خـودی کج مـی کنیـد

آیــــه فرستـادم کــه آدم بشیـــد/ بــا دلخوشـی کنــار هـم جـم بشید

دلای غــم گرفتــه رو شــ­­ــاد کنیــد/ بـا فکــرتـون دنیــــا رو آبــاد کنیـد

عقــل دادم بـریـــد تــدبـّر کـنیــد/ نـه اینکه جای عقلو کــاه پر کنیـد

مــن بهتون چقد مـــاشالاّ گفتــم / نیـــــــافریـده بــاریکــلاّ گفتـــم

من که هـواتونو همیشـه داشتـــم/ حتی یه لحظــه گشنه تون نذاشتـم

امــــا شمـا بازی نکــرده باختیـــد/ نشـستیـد و خــــدای جعلی ساختیـد

هـر کـدوم از شما خودش خدا شـــد/ از مــــا و آیــه های مـا جـدا شــــد

یه جو زمین و این همه شلوغـــی؟ / این همه دیــن و مذهب دروغـــی؟

حقیقتـاً شماهـــا خیـلی پستـیـن / خــر نبـاشیـن گـــاوو نمـی پرستین

از تـوی جـم یکــی بـُلن شد ایستاد/ بُـلن بـُلن هــی صلـــــوات فرستـاد

از اون قیافه هــای پـشـم و پـيـلـي/ از اون اعُجـوبـه هـاي چـرب و چـيـلي

گف چــرا هیشکی روسری سرش نیست/ پس چـرا هیشکی پیش همسرش نیست

چــرا زنـا ایـــن جـــوری بد لبــاسن/ مــردای غیـــــرتــی کجــا پلاسـن؟

خــدا بهش گف بتمـرگ حرف نــزن/ اینجا کـــه فرقی نـدارن مــــرد و زن

یــارو کِنِف شــد ولــی از رو نــرفت / حرف خـدا از گـوش اون تو نـرفـت

چشاش مـی چرخه نمی دونم چشــه/ آهان می خواد یواشکی جیم بشــه

دید یـــه کمی سرش شلوغـــه خـدا / یواش یواش شـد از جماعت جـــدا

بــا شکمـی شبیـــه بشکــة نفت/ یهو سرش رو پایین انـداخت و رفت

قــراولا چـــن تــا بهش ایس دادن / یــارو وا نستاد تـا جلوش واستـادن

فوری در آورد واسه شون چک کشید/ گف ببرید وصول کنیـد خوش بشیـد

دلــــم بـــــرای حــوریـا لـک زده / دیـر بــرســم یکــی دیگـه تـک زده

اگــــر نرم حوریــــه دلگیر میشــــه / تو رو خــــدا بذار برم دیر میشـــــه

قراول حضــرت حــق دمش گــــرم / بـا رشـــوه ی خیلی کلـون نشد نـرم

گـــوشای یــارو رو گرف تو دستـش/ کشون کشون برد و یه جایـی بستش

رشوه ی حاجــی رو ضمیمــه کــردن/ تـوی جهنـم اونــو بیمــه کـــردن

حاجیــه داش بـُلن بُـلن غر مـــی زد / داش روی اعصـابـــــا تلنگر مــــی زد

خدا بهش گف دیگه بس کن حاجـی / یه خورده هم حبس نفس کــن حـاجـی

ایـن همــــه آدم رو معــطّل نکـن/ بگیـر بشین این قــــده کل کل نکــن

یـــه عا لمه نامــه داریـم نخــونده/ تـــــازه ، هنوز کُرات دیگــــه مـونده

نامــه ی تـو پر از کـــارای زشتـــــه/ کی به تو گفتـه جات توی بهشتــــه ؟

بهش جـــــای آدمــای بـاحالـــــه / ولت کنـــــم بری بهش ؟ محالـــــه

یادتــــه کـه چقد ریا می کـــــردی/ بنده هــای مـــــارو سیـا مـــی کردی

تا یـــه نفر دور و بــرت مـی دیــــدی/ چقد ولا الضّــــا لّینـو مـی کشیـــدی

این همه که روضه و نوحــه خونـدی / یه لقمه نون دست کسی رسـونـــدی؟

خیال می کردی ما حواسمــون نیس / نظم نظام هستی کشکـی کشکی س؟

هر کـــــاری کـردی بچــه هـا نوشتن / می خوای برو خـودت ببین تـــو زونکن

خلاصـــه ، وقتی یـارو فهمید اینـــه/ بـــــازم دُرُس نمـی تونس بشینــــه

کاسه ی صبرش یه دفـه سر می رف/ تـــا فرصـتی گیر می آورد در می رف

قیـامتـه اینجـــا عجـب جـــــاییــه / جــون شمــــا خیلـی تمـاشـــاییــه

از یــــه طرف کلــی کشیش آوردن/ کشون کشون همـه رو پیش آوردن

گفتـم اینـــــارو کـــــه قطار کردن/ بیچـــــاره ها مگـــه چیکار کــردن؟

مأ موره گف میگم بهت مــن الان / مفسد فی الارض کــه میگن همین هان

گفت: اینـــــا بهش فروشی کـردن/ بـــی پـدرا خــــــدارو جوشی کــردن

بنـــــام دین حسابی خــوردن اینها / کـــفر خـــــــدارو در آوردن اینهــــا

بد جــوری ژاندارکو اینـــا چزونـدن/ زنــده تـوی آتیش اونـــو سوزوندن

روی زمین خـــدایی پیشــه کــردن / خون گالیلـــه رو تو شیشــه کــردن

اگــــه بهش بگی کُلاتــو صاف کن/ بهت میگـــه بشین و اعتـراف کــن

همیشـــه در حــال نظاره بــــودن/ شما بگـــــو اینا چی کــــاره بـودن؟

خیام اومد یه بطری ام تــو دستش/ رفت و یه گوشــه یی گرف نشستش

حــــاجی بُـلن شد با صـدای محکم /گف : ایـن آقـــا بـاید بــره جهنـــم

خدا بهش گف تـــو دخـا لت نکــن / بــــه اهـل معرفت جسارت نکـــن

بگــــو چرا بـــه خون این هلاکـــی / این کـــه نه مدعی داره نـــه شاکـی

نــه گـرد و خاک کــرده و نـه هیاهـو/ نــــه عربده کشیده و نـــه چاقــــو

نـــه مال این نــــه مال اونـو برده / فقط عـــرق خــــریده رفتـــه خورده

آدم خوبیـه هـــــــواشو داشتــــم / اینجا خــــودم براش شراب گذاشتـم

یهــــو شنیــــدم ایس خبردار دادن/ نشستـه ها بُــلن شـدن واستـــادن

حضرت اسرافیل از اونــــور اومد/ رف روی چـــار پایــه و چــن تا صـــور زد

دیــــدم دارن تخت روون میــــارن/ فرشتـــه هــــا رو دوششــون میـــارن

مونده بودم کــه این کیـــه خدایا /تـــو محشـر این کــارا چیـــــه خدایـــا

فِک می کنید داخل اون تخ کی بود /الان میگم ،یـه لحظه ، اسمش چی بـود؟

اون که تو دنیا مثل توپ صدا کـرد/ همون کــــه این لامپــارو اختـرا کــــرد

همونکه کاراش عالی بود اون دیگه/ بگید بــابــا ، تومــــاس ادیسون دیگـه

خــدا بهش گف دیگـــه پایین نیـا/ یـــــه راس بـــــرو بهش پیش انبیـــا

وقت و تلف نکن تــوماس زود برو/ بــه هـر وسیلــه ای اگـــــر بود بــــرو

از روی پل نری یـــه وخ مـی افتــی /مـیگــم هــــوایی ببرنـــد و مفتـــــی

باز حاجــی ساکت نتونس بشینـــه /گفت کـــه : مفهــــوم عدالت اینـــه؟

آخه ادیسون کــه مسلمون نبود /ایـن بـابـا اهل دیــن و ایمــــون نبــود

نــه روضه رفته بود نــه پـای منبر/ نــه شمـر می دونس چیـه نــــه خـنجــر

یــه رکعت ام نماز شب نخونده/باسیم میماش شب رو به صُب رسونده

حرفــای یارو کــه بـــه اینجا رسید/ خـــدا یه آهـــی از تــــــه دل کشیـــد

حضرت حق خــودش رو جابجا کرد/ یــــــه کم به این حاجی نیگا نیگا کـرد

از اون نگـاههـای عـاقل انـدر ـــــ/ [ سفیه ] شــــــو بـاید بیــارم ایـن ور

با اینکه خیلی خیلی خستـه هم بود/ خطاب بــــه بنده هاش دوبـاره فرمـــود

شمـــا عجب کلّـــه خرایی هستید / بـــابــا عجب جـــــونـورایـی هستیـــد

شمر اگه بود آدولف هیتلــرم بود / خـنجــر اگـــــر بــود روو ِلــوِرم بـود

حیفه کــــه آدم خودشو پیركنه/ وســـوزنش فقط یــــه جـــا گیر کنــه

میگیـد تومـاس من مسلمـون نبـود/ اهل نمــاز و دیـن و ایمــــون نبــــود

اولاً از کجا میگیــد ایـن حرفــــو ؟/ در بیــــارید کـلّــة زیــــر بـــرفـــو

اون منــو بهتـر از شمـا شنـاختـه/ دلیلشـم این چیزایــی کــــه ساختـــه

درسـتـــه گفتـه ام عبـادت کنیــد/ نگفتــــــه ام به خلـق خدمت کنیـد؟

تومـاس نه بُم ساخته نه جنگ کرده/ دنیـــارو هم کلـّـــی قشنگ کــــــرده

من یـــه چراغ کــه بیشتـر نداشتـم/ اونم تـــو آسمونـا کــــار گذاشتـــم

توماس تو هر اتاق چراغ روشن کرد/ نمیدونید چقــــد کمک به مــن کـرد

تو دنیـا هیچـکی بـی چـراغ نبوده/ یا اگـرم بـوده ، تــــو بــاغ نبــوده

خــدا بـرای حاجـــــی آتش افــروخت / دروغ چرا یـــه کم براش دلــم سوخت

طفلی تــو باورش چــــه قصرا ساخته/ اما بـــه اینجا کـــــه رسیده باختــــه

یکی میاد یــــه هاله ایی بــاهاشـــه چقـــد بهش میـــاد فرشتـــه باشـــه

اومد رسید و دست گذاش رو دوشــم / دهـــانشـــــو آوُرد کنــــار گـوشـــم

گف:تو کــه کلّه ات پرِ قورمـه سبزیست/ وقتی نمــی فهمی، بپرســی بــد نیست

اونکـــه نشستـه یک مقــام والاست / متــرجمـــه ، رفیق حق تعالـــی ست

خـودِ خــــدا نیست ، نمـاینده شـــــه/ مــــورد اعتماده شـــه بنــده شـــــه

خــــدای لم یلد کــــه دیدنــی نیس/ صــــداش با این گوشـا شنیدنی نیس

شمــــا زمینیـــا همــش همینیـــد/ اونــــورِ میـــزی رو خـــــدا مـی بینیـد

همینجوری می خواس بلن شه نم نم / گف : کـــه پاشو، بـاید بــری جهنــــم

وقتـی دیـدم منم گــــرفتار شــــدم / داد کشیــدم یــــه دفعـه بیدار شدم

خليل جوادي

خليل جوادي

۱۳۸۷ اردیبهشت ۱۵, یکشنبه


خسته ام از اين كويراين كوير كور و پير

اين هبوط بي دليل ،اين سقوط ناگزير

آسمان بي هدف ،بادهاي بي طرف

ابرهاي سر به راه ،بيد هاي سر به زير

از كوير سوت و كور ،تا مرا صدا زدي

ديدمت ولي چه دور!ديدمت ولي چه دير!

اين تويي در آن طرف ،پشت ميله ها رها

اين منم در اين طرف،پشت ميله ها اسير

دست خسته ي مرامثل كودكي بگير

با خودت مرا ببر،خسته ام از اين كوير

قيصر امين پور

۱۳۸۶ اسفند ۱, چهارشنبه



مگه نمي گن قصر امل وبنياد سخت! و از اين حرفها؟ خوب ديگه ؛ اينم يه جورشه ! ولي جالبه ببين تفاوت ره ز كجاست تا به كجا!!!!! يه روز سواري تو و يه روز سوارِ تو؟!!!! يه روز هم از پي بنياد گذاري كاشانه اي براي فرداي كسان ، امروز تويي و تفته كردن آهن به دست و از اين حرفها:
حا لا دوباره نگاه كن؛ بين اين دو ،چقدر فاصله ميبيني كه من نمي بينم؟ بازه بسته اي از زاد تا مرگ! زندگي؟؟؟؟! راستي كران بالاي بازه رو بيشتر دوست داري يا حماسه ي پايين شو؟

۱۳۸۶ بهمن ۲۸, یکشنبه






پشيمان و استوار












اندر قفاي پر تلاطم بي روح خويش

در زير خروارها خاطره هاي تهي ز هر چه مهر

سالي است كه خط وكلام من

خالي است ز غير ياس

شايد سنگيني اين قرن بي كران

يا پنجه هاي خون گرفته اين شهر پر ريا

در روح و جان اميدهاي بي وجود

بگشوده راه را .

۱۳۸۶ بهمن ۲۶, جمعه


‹‹ زندگي!؟ ››
چه فكر مي كني؟
كه بادبانْ شكسته،
زورقِ به گل نشسته ايست زندگي.
در اين خرابِ ريخته ،
كه رنگِ عافيت از او گريخته،
به بن رسيده، راهِ بسته ايست زندگي.
چه سهمناك بود سيلِ حادثه؛
چو اژدها دهان گشود؛
زمين و آسمان زهم گسيخت،
ستاره خوشه خوشه ريخت
و آفتاب در كبود دره هاي آب غرق شد.
هوا بد است.
تو با كدام باد مي روي؟!
چه ابر تيره اي گرفته سينه ي ترا،
كه با هزار سال بارشِ شبانه روز هم،
دل تو وا نمي شود.
تو از هزاره هاي دور آمدي.
در اين درازناي ِ خون فشان،
به هر قدم
نشانِ نقشِ پاي توست.
در اين درشتناكِ ديولاخ؛
زهر طرف
طنينِ گام هاي ره گشاي توست.
بلندِ و پستِ اين گشاده دام گاهِ ننگ و نام ،
به خون نشسته نامه ي وفاي توست.
به گوشِ بيستون هنوز ،
صداي تيشه هاي توست.
چه تازيانه ها كه با تن تو تابِ عشق آزمود
چه دارها كه از تو گشت سربلند.
زهي قامت بلند عشق،
كه استوار ماند در هجومِ هر گزند.
نگاه كن!
آن سپيده،آن شكوفه زار ِ انتظار نور؛
كهرباي آرزوست.
سپيده اي كه جان آدمي ،
هماره در هواي اوست.
به بوي يك نفس در آن زلال دم زدن،
سزد اگر بيفتي از نشيب ِراه و باز
رو نهي به آن فراز.
چه فكر مي كني؟
جهان چو آبگينه ي شكسته ايست.
كه سرو راست هم در او،
شكسته مي نمايد.
چنان نشسته كوه در كمين دره هاي اين غروبِ تنگ؛
كه راه بسته مي نمايدت.
زمان بي كرانه را ؛
تو با شمار ِ گام ِ عمرِ ما نسنج.
به پاي او دمي است اين درنگ درد و رنج. به سان رود كه در نشيب دره سر به سنگ مي زند؛
رونده باش!
اميد هيچ معجزي ز مرده نيست؛

زنده باش!