چه لغت بیمناک و شورانگیزی است ؛ از شنیدن آن احساسات جانگذاری به انسان دست می دهد.........مرگ همه ی هستی ها را به یک چشم نگریسته و سرنوشت آنها را یکسان می کند :نه توانگر می شناسد نه گدا ، نه پستی نه بلندی و در مغاک تیره آدمیزاد گیاه و جانور را در پهلوی یکدیگر می خواباند، تنها در گورستان است که خونخواران و دژخیمان از بیدادگری خود دست می کشند . بیگناه شکنجه نمی شود ...........اگر مرگ نبود همه آرزویش را می کردند ، فریاد های نا امیدی به آسمان بلند می شد ، به طبیغت نفرین می فرستادند. اگر زندگانی سپری نمی شد چقدر تلخ و ترسناک بود . هنگامیکه آزمایش سخت و دشوار زندگانی چراغ های فریبنده ی جوانی را خاموش کرده ، سر چشمه ی مهربانی خشک شده ، سردی ، تاریکی و زشتی گریبا نگیر می گردد ، اوست که چاره می بخشد ، اوست که قد خمیده ، سیمای پرچین ، تن رنجور را در خوابگاه آسایش می نهد . ای مرگ! تو از غم و اندوه زندگانی کاسته بار سنگین آنرااز دوشبر می داری ، سیه روز تیره بخت سرگردان را سر و سامان می دهی ، تو نوشداروی ماتم زدگی و ناامیدی هستی ....... تو از کاروان خسته و درمانده ی زندگان مهمان نوازی کرده آنها را از رنج راه و خستگی می رهانی ، تو سزاوار ستایش هستی ، تو زندگانی جاویدان داری ( صادق هدایت)